پاریس یا خدمت به وطن؟
نمرههایش بالا بود. تیپ امروزی هم داشت با موهای فرفری و شلوار دمپا گشاد و گاه پیراهن چینی! درسخوان و پرجنبوجوش بود. استعدادش را هم در درس، هم مطالعات جانبی و هم در تعمیر وسایل خراب ثابت کرده بود.
عمو آمد نشست با او صحبت کرد. کار بچههایش را درست کرده بود. برود پاریس درس و تحصیل را ادامه بدهند. میگفت حسن هم برود. با این استعداد و هوش بالایی که دارد دانشمند و پروفسوری میشود. جوان آیندهداری است، حیف است اینجا وسط این بلبشو بماند و عمرش هدر برود.
مادر چیزی نگفت جز این که یکبار از دهانش پرید: «آقا روحالله که بیاید باید با جوانها مملکت را بسازند.» با این فرصت کم و مشغله زیاد، نهایتاً نتوانست کارشناسی صنایع ریختهگری را بگیرد. به مال و منال نرسید؛ اما ماند و کشورش را چند پله جلوتر برد.